اساساْ چربی ایرادی ندارد و تنها زمانی مشکل ساز می شود که در پهلو و لنبرها انباشته شود . . .
تراوشات ذهنی من در بیمارستان(۲)
وزن تنها یک توهم است
ارتباط چالش برانگیز بین گناهکاری و چاقی چنان انباشته از تضاد و پارادوکس است که تا به حال هیچ فیلسوفی جرأت پرداختن به آن را پیدا نکرده. فی الواقع ذهن و جسم دو قسمت مجزا از هم هستند. یعنی در حالی که جسم یا بخش شکمی می تواند تا خرخره بخورد، ذهن می تواند فارغ از آن به این مسئله فکر کند که ای بابا کی اهمیت میده که چقدر بخوری؟ یا در آن واحد به رژیم های سرسختانه بیاندیشد.
اینکه بین یک رژیم غذایی مناسب و نبوغ و قدرت خلاقیت و پیشرفت علم ارتباط مستقیم یا منحنی وجود دارد چندان مهم نیست. برای من جنازه ی زن ۳۴ ساله ای مهم است که پس از لیپوساکشن روانه ی سردخانه شد.
بدون شک ایده ی لیپوساکشن را می توان به عنوان شیوه ای برای پالایش روحانیِ قسمتِ جسمانیِ وجود معرفی کرد.....
۱۴ مهر ۱۳۸۸ ساعت نه و نیم شب. امروز املت نیهیلیسم پا به عرصه ی خوراکی های فلسفی گذاشت.چطور؟
خیلی ساده.سه عدد تخم مرغ را با پوستش داخل قابلمه ی آب جوش شکستم. دوست داشتم املتی خلق کنم که پوچی حیات و بی معنی بودن مفهوم زندگی را زیر دندان آدم بیاورد اما متأسفانه تنها مزه ی تخم مرغی را می داد که آن را با پوست داخل آب جوش شکسته اند. دوستی که مهمانم بود پیش از خوردن املت معتقد بود که شکل سنتی املت- تخم مرغ و گوجه فرنگی و روغن- نماد چندش آوری از زندگی صرفاً مادی است و پخت و پز سنتی در وهله ی اول از فقدان قوه ی تخیل و تحلیل ناشی می شود. اما بعد از اینکه کمی از املت را خورد رکیک ترین دشنام هایی را که بلد بود نثار نیهیلیسم و جد و آبادش کرد.
بله! اصلاحات حداقل در عرصه ی درست کردن املت هیچ دردی را دوا نمی کند. جهان وقتی تغییر شکل می یابد که چیزی در آن بمیرد و چیز دیگری زاده شود. به هر حال در اندیشه ی من چنین است که قابلمه بودن بهتر از درِ قابلمه بودن است!
پا نوشت: به بالا ربطی نداره. اما جایی خوندم:" هیچ قطاری وقتی که گنجشکی را زیر می گیرد، از ریل خارج نمی شود..."
ناب بود. به دلم نشست.
تراوشات ذهني من در بيمارستان (۱)
اكثر مردها از تحكم بر جماعت نسوان لذت مي برند. در همين جامعه ي آماري بسيار كوچك كه محدود به مردان و زنان خاصي است، ديده ام اين چند روزه مرداني را كه به كثرت از طرف مقابل شان در پاي تلفن كه به يقين در زمره ي اناث بوده اند با تحكم و نوعي قولچماقي مي پرسيدند كه به كدامين علت تلفن را روي من قطع كردي؟ يا به زبان عامه ي خودماني به چه جرأتي منو ريجكت كردي؟ چرا جواب سر بالا ميدي؟ چرا گوشي ات رو خاموش كردي؟
كاش اين جماعت شير سرشت كه تمام وجودشان را الدرم بلدرم هاي بيهوده فراگرفته لحظه اي با خود درنگ مي كردند كه آن زن كه يحتمل در تفكر آنها ضعيفه اي بيش نيست براي خودش عزت نفسي دارد كه لزومي نمي بيند آن را براي هر ننه قمري به تاراج دهد. درست در همين لحظه هاست كه دلم مي خواهد آن مرد را يقه كرده و به نمايندگي از جامعه ي نسوان خِرش را بگيرم كه " شما ديگر چه موجوداتي هستيد؟ در طول زندگي احساس ضعف و ترس مي كنيد، اما خم به ابرو نياورده و چهره ي حق به جانبي به خود مي گيريد و همه ي ضعف هايتان را پشت جهره ي قبيح تان پنهان مي كنيد."
آه . . . .
باشد كه يك روز ترس هايتان گريبان شما را بگيرد!
و پندت آنکه خدا را برو، ممان اینجا
چنین ام اکنون از چیست پس که هرچه سوغات از کوی و سوی شما می رسد به جز هلاهل و زقبوم و زقنبوت ملامت نیست؟
چه کرده ام جز اینکه پند شما را به جان پذیرفته ام؟
و در نتیجه هم اکنون به لعنت آبادی از خاموشی و فراموشی نخفته ام.
چرا به سرزنشم چنین و چندین بی پروایی؟
چه کرده ام؟
خدای من اکنون چه کرده ام؟
چه شده است که بر شکیب ِ خداوارتان گران می آید همین که همچو منی نیز در کجایِ چه هنگامی از جهان شما هست ؟
دریغ، درد
دریغ
چه کرده ام که سزاوار سرزنش هاتان باشم؟ جز آنکه رفتم.
چرا که می دانستم جز در خاموشای گورستان نیست که می توانم با تو باشم.
جز اینکه می دیدم رفتن است که تازه ام خواهد کرد.
جز این که در کف آن نر خدا که بر سپهر شما فرمان می راند نخواستم بمانم و ابر جانم، جان ابری خود را از تف دم های پر جهنم ِ تابستان ِ پر اژدها به در بردم و به بادهای جهانش سپردم.
و رفتم بدان امید که در برکه ی کجا ادامه ی دریاتان باشم.
چه کرده ام؟ چه کرده ام که سزاوار سرزنش هاتان باشم؟
چرا طلب کارید از من؟
چه چیزتان را با خود برده ام؟
چرا چنین بیزارید از من؟
چه کرده ام جز اینکه پیشتر و بیشتر از روزگار و هستن مرگ آلودتان نمرده ام؟
دریغ
دریغ از بلندی بالاتان، نماد همت والاتان، من یکی نمود سایه ی بی مایه ای به خود می گیرم.
و از خجالت می میرم در آن بلندی بالا وقتی که از عشق می فرمایی و از اینکه در چمدانش نمی شود گذاشت...
مرد واقعاً این طور فکر می کنی؟
زن خب، آره.
مرد ولی من که ساکسیفونم همرام نبود.
زن درسته، ولی یکی دیگه داشت بهت قرض داد.
مرد آهان.
زن بعد سعی کردی یه کم "آراگون" بخونی.
مرد آراگون؟ من؟ امکان نداره.
زن به خدا تو تقریباً نصف شعرای آراگون رو برام از بر خوندی.
مرد مسخره م می کنی؟
زن نه بابا، تو واسه م آراگون خوندی، منم خیلی خوشم اومد.
مرد آخه لامصّب من اصلاً آراگون بلد نیستم.
زن اشتباه می کنی. تو بیشتر از اونی که فکر می کنی بلدی؛ و قشنگیش به اینه که وقتی مست می کنی آراگون می خونی.
مرد واقعاً ؟
زن اگه این طور نبود که من الآن این جا نبودم . . .
*داستان خرس های پاندا، مائتی ویسنی یک، به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد یا به روایت یک...
تازگی ها، هوا می شود از جنس آن دلتنگی هایی که هیچ جای دنیا سراغ اش را نمی توان گرفت.
آنقدر آسمانِ تو در تو از سوراخ و سمبه هایش صدا بیرون می دهد که تو می مانی انگشت به دهان و بی اختیار دنبال پله های چهارم و پنجم ساختمان کناری می گردی. درست حول و حوش همان دقیقه هاست که گیج و مبهوت ماوقع ذهن ات را مرور می کنی و به دنبال یک چیز تازه، هیچ نصیب ات می شود.
بعد در زمزمه ی بی صدا و حجم پارچه های تو در تو، صدای نوار را می شنوی که می خواند....
"من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم و دعاش کنم که، عظمت ات و جلال . . . ." *
*حسین پناهی
تا رسوب اشک را
در دیدگان متبسم ام ببینی . . .
شاید می دانی
دل آواره ام ، فرهادوار ،
تمام کوه های عقیم و سرد را
یک به یک رسوا کرده است.
شاید می دانی
پشت نگاه بدرقه به سیاهچالی خزیده ام
و زمزمه های آب را
در گوش رودی
به عرض شکاف ابرهای مسموم فریاد زده ام.
شاید می دانی
در جدال بین سایه و بلاتکلیفی ، پرچم بی رنگ زیستن برافراشته ام
و قصه هجران معرفت را
در حفره زمان دفن کرده ام.
شاید می دانی
خاکستر تب دار آخرین بوسه ات مرهم زخمهایم شد
و حرارتش همزاد خون دلهایم
آری ، شاید می دانی ولی خودت را به کوچه روزهای نیامده می زنی . . .

