مصاحبه با مجید خلج:
لینک زیر گفت و گوی من با مجید خلج است که در ضمیمه ی اعتماد چاپ شد. گفت و گوی جالبی ست که خواندن اش را توصیه می کنم.

اما تنبک را ندزدیدند
" من روح تنبک را در آثار آقايان حسين تهراني و ناصر فرهنگ فر، و جسم آن را در بهمن رجبي يافتم. آنها سه استاد بزرگ موسيقي ما هستند و من هم مانند ديگر تنبک نوازان معاصر، طبيعتاً مديون زحمات و آثار آنها هستم. خلاقيت بي نظير و استثنايي استاد تهراني همواره الگو و راهگشاي من در تمام مراحل هنري ام بوده و خواهد بود.و اما در مورد ملودي نواختن با تنبک بايد بگويم اين روند هيچ وقت جزء مشغله هاي فکري من به عنوان يک اصل نبوده است. ساز تنبک در حيطه قابليت هاي خودش آنقدر غني و وسيع است که من بيشتر دوست دارم به احيا و بسط اين قابليت ها بپردازم. نگاه به پديده ريتم و نقش آن در زندگي انسان (به ويژه کودکان)، طيف رنگ ها و ترکيب آنها، بهره گيري از سيستم ايقاعي گذشتگان، دريافت شعر و تطبيق اوزان عروضي و تبديل آنها به جملات ريتميک، بداهه نوازي، همراهي ساز، آفرينش قطعات گروهي با استفاده از تنبک هاي کوکي (طرح آقاي حسين عمومي)، ريتم درماني و... هر کدام به خودي خود جهاني گسترده را دربر مي گيرند. قابليت هاي «ملوديک- ريتميک»، تنبک را بايد به عنوان يک ساز ضربي دريافت...
سازي پر از نشاط و زندگي. "
پدر
اولین برف زمستانی را ندید. همان طور که اولین باران پاییزی را . . .
به تو فکر می کنم و
در دلم
یک سرباز رژه می رود . . .
در این هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است
که بوی عود دل ماست در مشام شما
عجب کنسرتی بود دیشب....
"سیامک آقایی" شاهکارهایی نوشته بود و نواخت که دهن خلق الله باز مونده بود.
"سالار" هم فراتر از انتظار خوب خوند.
مفصل راجع بهش می نویسم.
اساساْ چربی ایرادی ندارد و تنها زمانی مشکل ساز می شود که در پهلو و لنبرها انباشته شود . . .
تراوشات ذهنی من در بیمارستان(۲)
وزن تنها یک توهم است
ارتباط چالش برانگیز بین گناهکاری و چاقی چنان انباشته از تضاد و پارادوکس است که تا به حال هیچ فیلسوفی جرأت پرداختن به آن را پیدا نکرده. فی الواقع ذهن و جسم دو قسمت مجزا از هم هستند. یعنی در حالی که جسم یا بخش شکمی می تواند تا خرخره بخورد، ذهن می تواند فارغ از آن به این مسئله فکر کند که ای بابا کی اهمیت میده که چقدر بخوری؟ یا در آن واحد به رژیم های سرسختانه بیاندیشد.
اینکه بین یک رژیم غذایی مناسب و نبوغ و قدرت خلاقیت و پیشرفت علم ارتباط مستقیم یا منحنی وجود دارد چندان مهم نیست. برای من جنازه ی زن ۳۴ ساله ای مهم است که پس از لیپوساکشن روانه ی سردخانه شد.
بدون شک ایده ی لیپوساکشن را می توان به عنوان شیوه ای برای پالایش روحانیِ قسمتِ جسمانیِ وجود معرفی کرد.....
۱۴ مهر ۱۳۸۸ ساعت نه و نیم شب. امروز املت نیهیلیسم پا به عرصه ی خوراکی های فلسفی گذاشت.چطور؟
خیلی ساده.سه عدد تخم مرغ را با پوستش داخل قابلمه ی آب جوش شکستم. دوست داشتم املتی خلق کنم که پوچی حیات و بی معنی بودن مفهوم زندگی را زیر دندان آدم بیاورد اما متأسفانه تنها مزه ی تخم مرغی را می داد که آن را با پوست داخل آب جوش شکسته اند. دوستی که مهمانم بود پیش از خوردن املت معتقد بود که شکل سنتی املت- تخم مرغ و گوجه فرنگی و روغن- نماد چندش آوری از زندگی صرفاً مادی است و پخت و پز سنتی در وهله ی اول از فقدان قوه ی تخیل و تحلیل ناشی می شود. اما بعد از اینکه کمی از املت را خورد رکیک ترین دشنام هایی را که بلد بود نثار نیهیلیسم و جد و آبادش کرد.
بله! اصلاحات حداقل در عرصه ی درست کردن املت هیچ دردی را دوا نمی کند. جهان وقتی تغییر شکل می یابد که چیزی در آن بمیرد و چیز دیگری زاده شود. به هر حال در اندیشه ی من چنین است که قابلمه بودن بهتر از درِ قابلمه بودن است!
پا نوشت: به بالا ربطی نداره. اما جایی خوندم:" هیچ قطاری وقتی که گنجشکی را زیر می گیرد، از ریل خارج نمی شود..."
ناب بود. به دلم نشست.
تراوشات ذهني من در بيمارستان (۱)
اكثر مردها از تحكم بر جماعت نسوان لذت مي برند. در همين جامعه ي آماري بسيار كوچك كه محدود به مردان و زنان خاصي است، ديده ام اين چند روزه مرداني را كه به كثرت از طرف مقابل شان در پاي تلفن كه به يقين در زمره ي اناث بوده اند با تحكم و نوعي قولچماقي مي پرسيدند كه به كدامين علت تلفن را روي من قطع كردي؟ يا به زبان عامه ي خودماني به چه جرأتي منو ريجكت كردي؟ چرا جواب سر بالا ميدي؟ چرا گوشي ات رو خاموش كردي؟
كاش اين جماعت شير سرشت كه تمام وجودشان را الدرم بلدرم هاي بيهوده فراگرفته لحظه اي با خود درنگ مي كردند كه آن زن كه يحتمل در تفكر آنها ضعيفه اي بيش نيست براي خودش عزت نفسي دارد كه لزومي نمي بيند آن را براي هر ننه قمري به تاراج دهد. درست در همين لحظه هاست كه دلم مي خواهد آن مرد را يقه كرده و به نمايندگي از جامعه ي نسوان خِرش را بگيرم كه " شما ديگر چه موجوداتي هستيد؟ در طول زندگي احساس ضعف و ترس مي كنيد، اما خم به ابرو نياورده و چهره ي حق به جانبي به خود مي گيريد و همه ي ضعف هايتان را پشت جهره ي قبيح تان پنهان مي كنيد."
آه . . . .
باشد كه يك روز ترس هايتان گريبان شما را بگيرد!

